اسب بالدار

سسسللللللللااااااام

وووواااااای چقدر دلم تنگ شده بود

خوشحالم

سلام وبلاگ عزیزم

سلام همدم بی نهایتم....

سلام نیمه ی تاریک وجودم......

(نیم رخ)

+نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸۸ساعت۸:٤٧ ‎ق.ظتوسط نیم رخ - خاله سوسکه | نظرات ()
heayheayheayyyyyyyyyyyyyyyyyy

sunday morning s everyday for all I care......

 

+نوشته شده در یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۸ساعت۳:٤۱ ‎ب.ظتوسط نیم رخ - خاله سوسکه | نظرات ()
 

دلم بازی هماهنگ کلمات می خواد....

یه ذره شعر بهم تزریق کنید.....

(نیم رخ)

+نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۸ساعت۱۱:٤٥ ‎ق.ظتوسط نیم رخ - خاله سوسکه | نظرات ()
بی صبری

کی ماه رمضان تموم میییییییی شه خدددددددددددددددداااااااا!!!!!

+نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۸ساعت۱٢:٤٧ ‎ب.ظتوسط نیم رخ - خاله سوسکه | نظرات ()
قطعه از جملات امرسون کبیر

به هر چه بنگرید درسی از ایمان هست.

به تنها چیزی که نیاز داریم اطاعت است.

برای هر کدام از ما راهی وجود دارد ،

اگر خوب گوش دهیم کلمات مناسب خود را می شنویم.

(تقدیم به ندای عزیز)

(نیم رخ)

+نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۸ساعت۳:٥٢ ‎ب.ظتوسط نیم رخ - خاله سوسکه | نظرات ()
هیچ

بعضی وقتا

تازگی ها

فرصت نمیکنم....

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۸ساعت٢:٠۱ ‎ب.ظتوسط نیم رخ - خاله سوسکه | نظرات ()
شرمی ویرانگر

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریا با هم دیدار کردند و به هم گفتند :"برویم در دریا تن بشوییم" انها برهنه شدند و در آب شنا کردمند.

پس از مدتی زشتی به ساحل برگشت و لباس های زیبایی را به تن کرد و رفت

زیبایی نیز از دریا بیرون آمد جامه ی خویش را نیافت.از برهنگی خویش بسیار شرمگین بود ،ناچار خود را با جامهی زشتی پوشاند و به راه خود رفت.

(جبران خلیل جبران)

این داستان رو خیلی دوست دارم.به سر درگمی های خیلیمون جواب میده اما دریغ که ما همواره از عریانی زیبایی ها فراری هستیم و شرمگین.

(نیم رخ)

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۸ساعت٤:٠٥ ‎ب.ظتوسط نیم رخ - خاله سوسکه | نظرات ()
جامه

 

جامه هایتان بیشتر زیبایی شما را میپوشاند ،با این وجود ،نازیبا را پنهان نمیدارند.

 (جبران خلیل جبران)

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۸ساعت٤:٠٥ ‎ب.ظتوسط نیم رخ - خاله سوسکه | نظرات ()
 

دریغ بر ملتی که لباسی را بر تن میکند که خود نمیبافد ،نانی را میخورد که خود درو نمیکند،شرابی را مینوشد که از چرخشت او جاری نمی گردد.

دریغ بر ملتی که زور مدار را همچون قهرمانی تشویق میکند ،وسلطه جوی پر ابهت را عطا بخش میانگارد.

دریغ بر ملتی که در رؤیای خویش خواهشی را خوار میشمرد،اما در بیداری تسلیمش میشود.

دریغ بر ملتی که دم بر نمیآورد مگر آنکه در تشییع جنازه گام برمیدارد ،مگر در میان ویرانه هایش،و عصیان نمیکند مگر هنگامی که گردنش در میان تبر و کنده قرار دارد.

دریغ بر ملتی که سیاستمدارش روباه است،فیلسوفش شعبده باز،و هنرش وصله کاری وتقلید.

دریغ بر ملتی که با شیپور به استقبال حاکم تازه اش میرود و با هو کردن بدرقه اش میکند ،تنها به خاطر اینکه با شیپور به استقبال دیگری برود.

دریغ بر ملنی که فرزانگانش در اثر پیری گنگند و مردان شجاعش هنوز در گخواره.

دریغ بر ملتی که پاره پاره شده است و هر پاره ای خود را ملتی میداند.

(جبران خلیل جبران)

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۸ساعت۳:٤۳ ‎ب.ظتوسط نیم رخ - خاله سوسکه | نظرات ()
دیدی؟؟؟!!!!

دیدی؟!

دیدی بعضی روزا اگه صد تا فوش هم بشنوی یا کسی تف کنه تو روت بازم سرتو میندازی پایین و راه خودتو میری؟!....

دیدی؟

{هدیه روز تولدم به خودم}

(نیم رخ)

+نوشته شده در یکشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸۸ساعت۱:۳۱ ‎ب.ظتوسط نیم رخ - خاله سوسکه | نظرات ()